نویسنده : سحر.ق ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩٠

 

خنده بکن از ته دل قاه قاه                             اکبرجمشیدی اصفهانی

 

 

 

 

 

 








نویسنده : سحر.ق ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٩

کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط "ارنست همینگوی" نوشته شده است:

For Sale: Baby Shoes, Never Worn.
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده.

گفته می شود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته و برنده ی مسابقه نیز شده است. همچنین گفته می شود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی توان داستان نوشت، نوشته است.

 

پ.ن :دلم برای همه ی دوستانی که وبلاگشون رو میخونم و همه ی کسانی که لطف دارن و اینجا رو میخونن،تنگ شده.

پ.ن :این روزا سرم خیلی شلوغه !!!(مشخصه مگه نه؟!؟)

پ.ن :امیدوارم دیگه این جوری غیبت نداشته باشمزبان

 








نویسنده : سحر.ق ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٩

کاریکلماتور کلمه‌ای ترکیب یافته از کاریکاتور و کلمه است که شاملو این نام را برای اولین بار بر برخی از نوشته‌های پرویز شاپور نهاد. تولدکاریکلماتور در ۲۱ خرداد ۱۳۴۶ درنشریه خوشه به سردبیری احمد شاملو بود.

گزیده هایی از کاریکلماتور های پرویز شاپور :

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.

به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.

آب تنی ماهی یک عمر طول می کشد.

حاصل جمع ضربان قلب سکوت است.

هیچ چیز در این دنیا، آنقدر مقدس نیست که نتوان آن را نقد کرد.

پنج زنبور عسل را با کره خوردم؛ نتیجه: هیچ نیشی بی نوش نیست.

ماهی بیش تر از پنجۀ گربه در چنگ آب اسیر است.

ارزش آب، بسته به ‌میزان تشنگی است.

جسدم را به دکتر معالجم هدیه کردم.

 

منبع:ویکی پدیا

 







...

نویسنده : سحر.ق ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩

وقتی رمان جدیدی می خرم معمولا با خودم این ور و اونور میبرمش؛پای تلویزیون که میشینم کنارمه،وقتی به یخچال سرک میکشم تو دستمه...خلاصه بیشتر از اینکه بخونم با خودم حملش میکنم.واسه همین قبل از به دست گرفتن کتاب حتما با روزنامه جلدش میکنم؛صفحه ی آخر"کارون" رو ترجیح میدم،خصوصا وقتی عکس بازیگرای مورد علاقه ام توش باشه.البته این هم بگم که از جلد کردن با صفحه ی حوادث روزنامه بیزارم.

از شنبه هم که باید برم دانشگاه؛ آناتومی ،بیوشیمی، بافت شناسی...وقتی بهشون فکر میکنم، فکر کتاب های غیر درسی رو از سرم بیرون میکنم.هرچند همیشه وقتی درس هام سنگین میشه یا توطول امتحان ها به طرز عجیبی حال و حوصله ی رمان خوندن میاد سراغم.به هر حال بهتر دیدم حالا که قراره تا مدتها نرم سراغ کتاب ها و همونجور نیمه تموم رهاشون کنم ،دستی به سر و روی کتابخونه ام بکشم و لباس های سیاه-سفید رو از تن کتابهام دربیارم.

 

 








نویسنده : سحر.ق ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩

توی گشت و گذارهای اینترنتی به این سایت برخوردم  www.famouspoetsandpoems.comکه هر ماه یک شاعر رو انتخاب میکنه .خیلی راحت میتونید بیوگرافی،کتاب ها و اشعار شاعران رو در اون،البته به زبان انگلیسی ببینید.

شاعر September 2010  اسپایک میلیگانِ (2002-1918)،که هرچند اسمش برام ناآشنا بود ولی با خوندن بیوگرافیش متوجه شدم که شاعر بزرگیه.

Spike ایرلندی الاصله که در هند متولد شد و بیشتر عمرش رو در انگلستان گذروند، و نه تنها شاعر بلکه کمدین،نویسنده،موسیقیدان و نمایشنامه نویس هم بوده.

شعر کوتاه و راحت "نامه ها" خیلی به دلم نشست و امیدوارم شما هم دوست داشته باشید.هرچند خوندن شعر به زبان اصلی واسم لذت بخش تره ولی،شعر دیگه ای از میلیگان به نام  "آینده"  که احمد نادمی به فارسی برگردونده از نشریه ی فیروزه براتون اینجا میزارم.

 

 

Letters by Spike Milligan

 

I was thinking of letter
We all have a lot in our life
A few good - a few sad
But mostly run of the mill
I suppose that's my fault
For writing to run of the mill people
I've never had a letter
I really wanted
It might come one day
But then, it will be just too late
And that's when I don't want it

 

-------------------------------------------------------------------------

 

 

آینده

 

پسر جوان به تماشای جاده‌ی آینده ایستاد
دوردست‌ها انگار دو سوی جاده یکی می‌شد
پیر فرزانه گفت:
«این مقتضای پرسپکتیو است،
آن‌جا که برسی جاده هم‌عرض این‌جاست.»
پسرک به راه افتاد
اما هرچه پیش می‌رفت
دو سوی جاده به هم نزدیک‌تر می‌شد
تا دیگر نتوانست پیش‌تر برود
برگشت تا از پیرمرد چاره‌ای بگیرد
پیر فرزانه - اما - مرده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 








نویسنده : سحر.ق ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩

روزنامه ها دور و برش پهن بودن،چمبره زده بود و داشت جدول حل میکرد.

گل نراقی گوش میداد :

 

مرا ببوس  مرا ببوس

برای آخرین بار

ترا خدا نگهدار

که می روم به سوی سرنوشت...

در میان طوفان

هم پیمان با قایقران ها

گذشته از جان

باید بگذشت از طوفان ها...

 

جدول رو کنار گذاشت،گفت:کاش میشد جدول های زندگی رو هم به امید "حل جدول" ،تو شماره ی بعد،نیمه تموم رها کرد...

می گفت این بار از حل جدول خبری نیست...

هفت عمودی:آزادی ... میترسید تا ابد خالی بمونه.

 

 

پ.ن : جبران خلیل جبران : شما فقط آنگاه می توانید آزاد باشید که حتی آرزو کردن آزادی را هم،بندی به دست و پای خود ببینید،و هنگامی که دیگر از آزادی همچون هدف و غایت سخن نگویید.

 

 

 








نویسنده : سحر.ق ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٩

سرانجام بشر را،این زمان،اندیشناکم، سخت

                                               بیش از پیش.

که می لرزم به خود از وحشت این یاد.

نه می بیند،

             نه می خواند،

                             نه می اندیشد،

                             این ناسازگار،ای داد!

نه آگاهش توانی کرد،با زاری

نه بیدارش توانم کرد،با فریاد!

 

نمی داند،

بر این جمعیتِ انبوه و این پیکار روزافزون

که ره گم می کند در خون،

از این پس،ماتم نان می کند بیداد!

 

نمی داند،

زمینی را که با خون آبیاری می کند،

                                            گندم نخواهد داد !

 

 

"فریدون مشیری"

 

 








نویسنده : سحر.ق ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٩

http://www.irupload.ir/images/aiwpkdsi9sne4rwfcup.png

 

 برای nامین بار میرم سراغ "لافکادیو"...

 

"...شیر جوان گفت:نه اجازه نمی دهم گلوله را توی تفنگ بگذاری.نمیگذارم به من شلیک کنی.دوست ندارم قالیچه ی تو باشم...تصمیم دارم تو را بخورم.

شکارچی گفت:ولی چرا؟

شیر گفت:چون من می خواهم.

وهمین کار را کرد..."

 

لافکادیوی عمو شلبی چقدر به ما شبیهِ...وقتی تفنگ رو تو دست شکارچی می بینیم،دستهامونو بالا میبریم و میگیم تسلیم،میگیم که حاضریم قالیچه بشیم و بی حرکت جلوی شومینه دراز بکشیم...و وقتی میفهمیم که تفنگ شکارچی خالیه،اونو میخوریم.

لافکادیو که با ورودش به دنیای آدمها ناچاره از اصلش دور بشه و به چیزی که براش مجهوله تبدیل بشه،داستان شیریه که جواب گلوله رو با گلوله داد،داستانِ بحران بی هویتی انسانِ،و خوندن این داستان کمک بزرگی به خودشناسی ما میکنه.به عقیده ی من آثار شل سیلور استاین، "مردی که کودکیش رو در چمدانی با خود می برد" برای همه ی گروه های سنی جذاب و خوندنین و هر کس میتونه با لافکادیو،لستر،پگی و ...هم ذات پنداری کنه.

 

 

پ.ن : از نوشتن پ.ن خوشم میاد،کلا اهل حاشیه نگاریم،آدم حاشیه بازی هستم و بیشتر آدمای حاشیه ساز رو دوست دارم،ولی آدم حاشیه سازی نیستم.

 

پ.ن : قطع کتاب "لافکادیو" جیبیه،متن کتاب روونه و خستت نمیکنه،حتی اگه خوشت نیومد که بعید میدونم،یه هزاری بیشتر خرجش نکردی.

 

پ.ن : اگه به اندازه ی لافکادیو  "مارش مالو" دوست داری...میتونم طرز تهیه اش رو بهت بگم.

http://www.irupload.ir/images/9diz77hi6wq1qp56t5ja.jpg