لافکادیو ؛ سحر.ق

http://www.irupload.ir/images/aiwpkdsi9sne4rwfcup.png

 

 برای nامین بار میرم سراغ "لافکادیو"...

 

"...شیر جوان گفت:نه اجازه نمی دهم گلوله را توی تفنگ بگذاری.نمیگذارم به من شلیک کنی.دوست ندارم قالیچه ی تو باشم...تصمیم دارم تو را بخورم.

شکارچی گفت:ولی چرا؟

شیر گفت:چون من می خواهم.

وهمین کار را کرد..."

 

لافکادیوی عمو شلبی چقدر به ما شبیهِ...وقتی تفنگ رو تو دست شکارچی می بینیم،دستهامونو بالا میبریم و میگیم تسلیم،میگیم که حاضریم قالیچه بشیم و بی حرکت جلوی شومینه دراز بکشیم...و وقتی میفهمیم که تفنگ شکارچی خالیه،اونو میخوریم.

لافکادیو که با ورودش به دنیای آدمها ناچاره از اصلش دور بشه و به چیزی که براش مجهوله تبدیل بشه،داستان شیریه که جواب گلوله رو با گلوله داد،داستانِ بحران بی هویتی انسانِ،و خوندن این داستان کمک بزرگی به خودشناسی ما میکنه.به عقیده ی من آثار شل سیلور استاین، "مردی که کودکیش رو در چمدانی با خود می برد" برای همه ی گروه های سنی جذاب و خوندنین و هر کس میتونه با لافکادیو،لستر،پگی و ...هم ذات پنداری کنه.

 

 

پ.ن : از نوشتن پ.ن خوشم میاد،کلا اهل حاشیه نگاریم،آدم حاشیه بازی هستم و بیشتر آدمای حاشیه ساز رو دوست دارم،ولی آدم حاشیه سازی نیستم.

 

پ.ن : قطع کتاب "لافکادیو" جیبیه،متن کتاب روونه و خستت نمیکنه،حتی اگه خوشت نیومد که بعید میدونم،یه هزاری بیشتر خرجش نکردی.

 

پ.ن : اگه به اندازه ی لافکادیو  "مارش مالو" دوست داری...میتونم طرز تهیه اش رو بهت بگم.

http://www.irupload.ir/images/9diz77hi6wq1qp56t5ja.jpg

 

 

/ 19 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسماعیل

خیلی خوبه...این عمو شبلی حرف نداره..من عاشق نوشتهدهاشم. .... همزاد پنداری ...در حد بسیار زیاد..مینماییم با این شل سیلور جان

حامد حسینی

شما توانایی های آقایون رو دست کم گرفتین خانم دکتر !

ایمان عابدین

شل یک نویسنده ی استثنایی است... کارهایش را به شدت دوست دارم. شاد باشی حق نگه دار

مینا

باهات موافقم . دقیقا مثل شرایط ماست . تو گویی که به این همه بدبختی و ظلم عادت کردیم . و این یعنی فاجعه . نوشته هاش رو خیلی دوست دارم . [گل]

مینا

من قبلا برا این پست یه نظر گذاشته بودم . کجاست ؟؟ [متفکر]

عیسی

موافقم حاشیه از متن جذاب تر است حاشیه راه ورود به متن هر موضوعی است و اصولن هر کاری که حواشی بیشتری داشته باشد محبوب تر است. در این مورد نوشته ام http://isadf.blogfa.com/post-131.aspx

آتنا

قومی متفکر اند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بی خبران ، راه نه آن است و نه این از : عمر خیام

اردیبهشت

من عاشق لافکادیو هستم. عاشقشم. وقتی خیلی بچه بودم، کتابی تحت این عنوان خوندم : "خرسی که آدم شد" . ماجرای خرسی بود که بهش برچسب "انسان" می زنن و بهش می گن که باید با قوانین انسان ها زندگی کنی و ... مایه ی داستانی لافکادیو مثل همونه و هر دو معرکه اند