ناسازگار ؛ فریدون مشیری

سرانجام بشر را،این زمان،اندیشناکم، سخت

                                               بیش از پیش.

که می لرزم به خود از وحشت این یاد.

نه می بیند،

             نه می خواند،

                             نه می اندیشد،

                             این ناسازگار،ای داد!

نه آگاهش توانی کرد،با زاری

نه بیدارش توانم کرد،با فریاد!

 

نمی داند،

بر این جمعیتِ انبوه و این پیکار روزافزون

که ره گم می کند در خون،

از این پس،ماتم نان می کند بیداد!

 

نمی داند،

زمینی را که با خون آبیاری می کند،

                                            گندم نخواهد داد !

 

 

"فریدون مشیری"

 

 

/ 10 نظر / 46 بازدید
رضا

زمینی را که با خون آبیاری می کند، گندم نخواهد داد ! این بیت انسانو به فکر وامی داره که آخرش چی می خواد بشه

سرور

زندگی را تو بساز نه بدان ساز که سازند، تو پذیری بی حرف...

امیر

دقیقا وصف این روزای ماست.اگر این آخوندا این همه بذر فقر در اجتماع نپاشند,مردم ما اینجوری به جون هم نمی افتند.از فقر فرهنگی و اجتماعی گرفته تا گل سرسبد آنها فقر اقتصادی.همین دیروز جلوی ماشین منو گرفتن که بدزدند.آخوندا به جای انسان تربیت کردن,گدا پروری میکنند.ممنون از شعری که بعد از 8 روز گذاشتی.

نیلوفر آبی

چرا گندم خواهد داد. گندمهايي سرخ. كه خونريز تر شويم.

مهرداد

شعر فقط شعر قدیم... شعرهای معاصر و جدید رو اصلا دوست ندارم. دلت میاد حتفظ و سعدی... با هیچی عوضشون نمیکنم

طلوع

من این شعرشو خیلی دوست دارم اتفاق ساده ای که هر روز شاهدشیم: هنگامه ای شگفت یکباره آسمان و زمین را فرا گرفت نبض زمان و قلب جهان تند می تپید دنبا در انتظار معجزه ای : خورشید می دمید

سهراب

خیلی وقت ها خود اتفاقات بد نیستند که ما رو غمگین میکنند بلکه ترس از اتفاق افتادن اونهاست که ما رو ناراحت میکنه.این شعر هم یه جورایی بوی همین داستان رو میده....دنیا اونقدر ها هم بد نیست...هنوزم خیلی قشنگه و قشنگ خواهد ماند...حداقل من اینجوری فکر میکنم...اندیشناک نباش خواهر جان!